عشق
باعرض سلام به دوستان و استاد گرامیم.
و رخصت از استاد عشقم که اموخت این کلمه:
عشق
اين چه كلمي است كه انسانها را در خود فرو برده است از طرف مثبت انسانهارا تا به خدا ميرساند و از طرف منفي انسان را به چنان ذلتي ميرساند كه مرگ هم پوششي براین ذلت نخواهد داشت .
هنوز معني اين كلمه را نفهميده خودرا يكي از معبودين ميدانيم ، آهاي پسر آهاي دختر تو چه ميداني از اين عشق، تو كه خودت را عاشق ميداني پس بدان معني عشق را :
ع : عادت به زندگي كه ديگه متعلق به ان نيستي ،عادت به از خودگذشتگي ، عادت به سختي ،عادت به از دست دادن همه چيز حتي گرانبها ترين ارزشها وووووو.............................
ش: شهامت ،شجاعت ،شهادت . براي به دست اوردن اش جرات و دليري و ار جان گذشتن مي خواهد تا از جان بگذري تا به او برسي .
ق: قانون – گذشتن هر مرحله و رسيدن به مرحله بعد و خود اين گذشتن قواعدي داره تا رسيدن به خداي عاشقان .
ما در كدام مرحله هستيم ، به قاضي بگذاريم اعمال و رفتار خودرا و بعد عاشق بدانيم خودرا .
عشق انتهاي دوست داشتن است كه تمام وجود مارا اكنده از اين احساس پر كرده است و ديگر خودرا نخواهيم ديد يا به عبارتي مجنون شدن .
ادامه داستان:
وقتي مجيد با عجله از داروخانه بيرون امد و سوار ماشين شد ديد خانمي منتظر تاكسي است مي خواست كه با بي اعتنائي بگذرد كه متوجه شد ان خانم با يك نگاه خاصي به او مينگرد وقتي نزديكتر شد تنوانست جلوي خودش را بگيرد و رفت جلو از پروانه پرسيد :
اگر مستقيم تشريف ميبريد ميتوانم شما را تا چهاراه بعدي برسانم . در اين لحظه پروانه كه از نگاه ان مرد خوشش امده بود و به دنبال سوژه مناسب ميگشت فكر كرد كه بايد همين طوري سوار و بعدا هم .......
در يك لحظه كه بخودش امد ديد سوار ماشين مجيد شده است و دارد به مجيد نگاه ميكند .
مجيد از نگاه پروانه در تعجب فرو رفته بود كه پرسيد شما من را ميشناسيد و پروانه گفت نه ولي من من كه لكنت زبانش ديگر اجازه حرف زدن به او رانداد . مجيد به پروانه گفت مسيرتان كجاست كه پروانه ديگر نتوانست رفتار خود را كنترل كند و بدون مقدمه گفت : هرجا كه شما برويد وووو .مجيد متوجه نشده بود كه منظور پروانه چيست
از او پرسيد منطور چيه ؟ كه پروانه گفت مگر شما نمي خواهيد مرا به خانه خودتان ببريد كه .... هنوز حرفهاي پروانه تمام نشده بود كه مجيد با عصبانيت به گوش پروانه زد و او را خواست از ماشين پياده كند كه بغض پروانه شكست و گريه مجالش نداد. مجيد هنوز در همان حال عصبانيت بود كه گفت: چيه فكر كرديد من از ان ادمهاي كثيفم كه با هرزگي دنيايم را خراب كنم.برو گمشو پياده شو از ماشين............... كه نگاه مجيد به پروانه افتاد و در يك لحظه به خودش امد كه چرا او دارد گريه مكند اگر او اينكاره هست خوب چرا پياده نشد و به دنبال مشتري ديگري برود .
گريه چنان حال پروانه را دگرگون كرده بود كه دل مجيد هم به حال او سوخت و از كردار بدش از پروانه عذرخواهي كرد و خواست كه با نصيحت اورا به راه راست هدايت كند . كه پروانه به حرف امد وبا اعصبانيت گفت: ان خداي كه تو پرستش ميكني من شايد خيلي بيشتر ازتو پرستشش ميكردم ولي نخواست كه من سالم بمانم حالا به اين روز افتادم .
مجيد كه از حرفهاي او ، سر درگم شده بود و ميخواست قضيه پروانه را بداند ولي از يك طرف هم چون عجله داشت مانده بود كه چكار كند.
چاره اي جز از اين نديد كه بتواند مشكل پروانه را حل كند و از پروانه خواست تا حقيقت زندگي اش را براي او بگويد .پروانه اولش نمي خواست اينكار را انجام بدهد ولي چاره اي نديد و تمام زندگي خودرا براي مجيد تعريف كرد و به او گفت چرا مي خواست به اينكار زشت تن بدهد....
مجيد از كردار زشت خود پشيمان شده بود و ازدرون وجودش نداي به او مي گفت كه كمكش كند . رو به پروانه كرد و گفت : فردا به اين ادرس كه ميدهم بيا و من سعي ميكنم اين مشكل تورا تا حدودي حل كنم. و پروانه را به نزديكي خانه اش رساند . وقتي پروانه مي خواست پياده شود مقداري پول اماده كرد تا به او بدهد ولي پروانه از گرفتنش خوداري ميكرد كه مجيد گفت : اين را بگيريد و انشاالله اولين حقوق كه گرفتيد به من برگردانيد . پروانه با شرمساري پول را از مجيد گرفت و وقتي خواست كه پياده بشود مجيد به پروانه گفت : از تو خواهش ميكنم ديگه دنبال اين كار نروي و از همين جا به خانه برميگردي تا صبح كه پيش من بيائي . و پروانه قول داد كه ديگه اينكار زشت رو انجام ندهد .
بعد از كمي خريد به خانه رفت . يكدفعه صداي اذان بلند شد و پروانه تازه بياد خداي خودش افتاد و فهميد كه چه فعل حرامي مي خواست انجام بدهد و باز خدا دري روي او باز كرد تا بنده اش دست به گناه نزند . تا صبح پروانه به راز و نياز و تشكر از خدا و توبه بابت كار زشتي كه مي خواست انجام بدهد گذراند .
فرداي ان روز مجيد مثل هميشه نبود نگران و دلواپس بود مسئله اي اورا نگران كرده بود و هرچه ميخواستم از او سئوال كنم به من ميگفت حالا حوصله ندارم . يا به ساعت نگاه ميكرد ويا به در شركت .
ساعت حدود 9صبح بود كه پروانه به شركت امد . و بدون اينكه سلام كند رو به پروانه كرد و گفت : چرا دير امده ايد من از كي منتظر شما هستم .
پروانه در جواب گفت : ببخشيد سلام . ادرس را پيدا نكردم . مجيد به خودش امد كه سلام نكرده و كمي خجالت كشيد .
مجيد رو به منشي شركت كرد و گفت من مهمان دارم كسي مزاحمم نشود حتي بچه هاي شركت و من را هم دنبال نخود سياه فرستاد .
(بسوزد پدر عاشقي )
حدود يك يكساعتي باهم صحبت كردند و قرار براين شد كه پروانه در قسمت خود مجيد وبعنوان دستيار شروع به كار كند. چهره پروانه از خوشحالي ديدني بود نمي دانست چطور از مجيد تشكر كند و مجيد براي انيكه مشكل اجاره خانه هم نداشته باشد مبلغي به او داد كه به صاحب خانه اش بدهد و خلاصه پروانه از فرداي همان روز در شركت شروع به كار كرد و روز به روز به هم علاقه بيشتري پيدا ميكردند تا انيكه كه مجيد تمام وقايع خودش و پروانه را براي مادرش تعريف كرد و از او خواست تا به ديدن پروانه برود . مادر مجيد داستان اين زن راكه شنيد از پروانه خيلي خوشش امده بود و يك روز به خانه پروانه رفت و از او براي مجيد پسرش خواستگاري كرد .
شايد از اين داستان چند سالي ميگذرد ولي چنان اين دو همديگر را دوست دارند وعشق ميانشان پابرجا است كه هيچ چيزي اندونفر را جدا نخواهد كرد . براي خود كانون گرمي ساختند كه اطرافيان حسرت اين زندگي را ميخورند .
پايان
از شما عزيزان سئوالي دارم :
ايا خدا، پروانه را به حال خودش گذاشته بود و پروانه هم فكر ميكرد كه خدا اورا فراموش كرده ؟






/HAFEZ/71w1xdw.gif)





