تبليغاتX
دل نوشته های محمد

دل نوشته های محمد

عشق

 باعرض سلام به دوستان و استاد گرامیم.

و رخصت از استاد عشقم که اموخت این کلمه: 

                                       عشق                           

اين چه كلمي است كه انسانها را در خود فرو برده است از طرف مثبت انسانهارا تا به خدا ميرساند و از طرف منفي انسان را به چنان ذلتي ميرساند كه مرگ هم پوششي براین ذلت نخواهد داشت .

 

هنوز معني اين كلمه را نفهميده خودرا يكي از معبودين ميدانيم ، آهاي پسر آهاي دختر تو چه ميداني از اين عشق، تو كه خودت را عاشق ميداني پس بدان معني عشق را :

ع : عادت به زندگي كه ديگه متعلق به ان نيستي ،عادت به از خودگذشتگي  ، عادت به سختي ،عادت به از دست دادن همه چيز حتي گرانبها ترين ارزشها وووووو.............................

 

ش:  شهامت ،شجاعت ،شهادت . براي به دست اوردن اش جرات و دليري و ار جان گذشتن مي خواهد تا از جان بگذري تا به او برسي .

 

ق: قانون – گذشتن هر مرحله و رسيدن به مرحله بعد و خود اين گذشتن قواعدي داره تا رسيدن به خداي عاشقان .

 

 ما در كدام مرحله هستيم ، به قاضي بگذاريم اعمال و رفتار خودرا و بعد عاشق بدانيم خودرا .

 

 عشق انتهاي دوست داشتن است كه تمام وجود مارا اكنده از اين احساس پر كرده است و ديگر خودرا نخواهيم ديد يا به عبارتي مجنون شدن .

ادامه داستان:

               وقتي مجيد با عجله از داروخانه بيرون امد و سوار ماشين شد ديد خانمي منتظر تاكسي است مي خواست كه با بي اعتنائي بگذرد كه متوجه شد ان خانم با يك نگاه خاصي به او مينگرد وقتي نزديكتر شد تنوانست جلوي خودش را بگيرد و رفت جلو از پروانه پرسيد :

اگر مستقيم تشريف ميبريد ميتوانم شما را تا چهاراه بعدي برسانم . در اين لحظه پروانه كه از نگاه ان مرد خوشش امده بود و به دنبال سوژه مناسب ميگشت فكر كرد كه بايد همين طوري سوار و بعدا هم .......

در يك لحظه كه بخودش امد ديد سوار ماشين مجيد شده است و دارد به مجيد نگاه ميكند .

مجيد از نگاه پروانه در تعجب فرو رفته بود كه پرسيد شما من را ميشناسيد  و پروانه گفت نه ولي من  من كه لكنت زبانش ديگر اجازه حرف زدن به او رانداد . مجيد به پروانه گفت مسيرتان كجاست كه پروانه ديگر نتوانست رفتار خود را كنترل كند و بدون مقدمه گفت : هرجا كه شما برويد وووو .مجيد  متوجه نشده بود كه منظور پروانه چيست

 از او پرسيد منطور چيه ؟ كه پروانه گفت مگر شما نمي خواهيد مرا به خانه خودتان ببريد كه .... هنوز حرفهاي پروانه تمام نشده بود كه مجيد با عصبانيت به گوش پروانه زد و او را خواست از ماشين پياده كند كه بغض پروانه شكست و گريه مجالش نداد. مجيد هنوز در همان حال عصبانيت بود كه گفت: چيه فكر كرديد من از ان ادمهاي كثيفم كه با هرزگي دنيايم را خراب كنم.برو گمشو پياده شو از ماشين...............   كه نگاه مجيد به پروانه افتاد و در يك لحظه به خودش امد كه چرا او دارد گريه مكند اگر او اينكاره هست خوب چرا پياده نشد و به دنبال مشتري ديگري برود .

 گريه چنان حال پروانه را دگرگون كرده بود كه دل مجيد هم به حال او سوخت و از كردار بدش از پروانه عذرخواهي كرد و خواست كه با نصيحت اورا به راه راست هدايت كند . كه پروانه به حرف امد وبا اعصبانيت گفت: ان خداي كه تو پرستش ميكني من شايد خيلي بيشتر ازتو پرستشش ميكردم ولي نخواست كه من سالم بمانم حالا به اين روز افتادم .

مجيد كه از حرفهاي او ، سر درگم شده بود و ميخواست قضيه پروانه را بداند ولي از يك طرف هم چون عجله داشت مانده بود كه چكار كند.

چاره اي جز از اين نديد كه بتواند مشكل پروانه را حل كند و از پروانه خواست تا حقيقت زندگي اش را براي او بگويد .پروانه اولش نمي خواست اينكار را انجام بدهد ولي چاره اي نديد و تمام زندگي خودرا براي مجيد تعريف كرد  و به او گفت چرا مي خواست به اينكار زشت تن بدهد....

مجيد از كردار زشت خود پشيمان شده بود و ازدرون وجودش نداي به او مي گفت كه كمكش كند . رو به پروانه كرد و گفت : فردا به اين ادرس كه ميدهم بيا و من سعي ميكنم اين مشكل تورا تا حدودي حل كنم. و پروانه را به نزديكي خانه اش رساند . وقتي پروانه مي خواست پياده شود مقداري پول اماده كرد تا به او بدهد ولي پروانه از گرفتنش خوداري ميكرد كه مجيد گفت : اين را بگيريد و انشاالله اولين حقوق كه گرفتيد به من برگردانيد . پروانه با شرمساري پول را از مجيد گرفت و وقتي خواست كه پياده بشود مجيد به پروانه گفت : از تو خواهش ميكنم ديگه دنبال اين كار نروي و از همين جا به خانه برميگردي تا صبح كه پيش من بيائي . و پروانه قول داد كه ديگه اينكار زشت رو انجام ندهد .

بعد از كمي خريد به خانه رفت . يكدفعه صداي اذان بلند شد و پروانه تازه بياد خداي خودش افتاد و فهميد كه چه فعل حرامي مي خواست انجام بدهد و باز خدا دري روي او باز كرد تا بنده اش دست به گناه نزند . تا صبح پروانه به راز و نياز و تشكر از خدا و توبه بابت كار زشتي كه مي خواست انجام بدهد گذراند .

فرداي ان روز مجيد مثل هميشه نبود نگران و دلواپس بود مسئله اي اورا نگران كرده بود و هرچه ميخواستم از او سئوال كنم به من ميگفت حالا حوصله ندارم . يا به ساعت نگاه ميكرد ويا به در شركت .

ساعت حدود 9صبح بود كه پروانه به شركت امد . و بدون اينكه سلام كند رو به پروانه كرد و گفت : چرا دير امده ايد من از كي منتظر شما هستم .

پروانه در جواب گفت : ببخشيد سلام . ادرس را پيدا نكردم . مجيد به خودش امد كه سلام نكرده و كمي خجالت كشيد  .

مجيد رو به منشي شركت كرد و گفت من مهمان دارم كسي مزاحمم  نشود حتي بچه هاي شركت و من را هم دنبال نخود سياه فرستاد . ‌‌‌‍‍‌‍

                                                   (بسوزد پدر عاشقي )

حدود يك يكساعتي باهم صحبت كردند و قرار براين شد كه پروانه   در قسمت خود مجيد وبعنوان  دستيار  شروع به كار كند. چهره پروانه از خوشحالي ديدني بود نمي دانست چطور از مجيد تشكر كند و مجيد براي انيكه مشكل اجاره خانه هم نداشته باشد مبلغي به او داد كه به صاحب خانه اش بدهد و خلاصه پروانه از فرداي همان روز در شركت شروع به كار كرد و روز به روز به هم علاقه بيشتري پيدا ميكردند تا انيكه كه مجيد تمام وقايع خودش و پروانه را براي مادرش تعريف كرد و از او خواست تا به ديدن پروانه برود . مادر مجيد داستان اين زن راكه شنيد از پروانه خيلي خوشش امده بود و يك روز به خانه پروانه رفت و از او براي مجيد پسرش خواستگاري كرد .

شايد از اين داستان چند سالي ميگذرد ولي چنان اين دو همديگر را دوست دارند وعشق ميانشان پابرجا است كه هيچ چيزي اندونفر را جدا نخواهد كرد . براي خود كانون گرمي ساختند كه اطرافيان حسرت اين زندگي را ميخورند .   

                                                             پايان

از شما عزيزان سئوالي دارم :

ايا خدا، پروانه را به حال خودش گذاشته بود و پروانه هم فكر ميكرد كه خدا اورا فراموش كرده ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط ღ* محمد *ღ  | 

ادامه داستان نوری در ورای تاریکی

                         

  با عرض سلام به تمام یاوران عزیز

و با عرض شرمندگی که دیر به خدمتتان رسیدم به قول یکی از کارمندان شرکت وقتی شرکت موقع کارش شروع میشه خانواده هم برای ما غریب میشود.

مولانا در مورد زندگی سخن زیباو جالبی داره :

        برخیزیدو دامن همت به کمر زنید . بکوشیدو بجوشید٬غوغای زندگی

         برپابدارید٬تا زنده ایدزندگی کنید و مانند زنده به گوران خودرا در کنج 

        عزلت دفن نکنید .

ادامه داستان پروانه:

به انجا رسیده بودیم که پروانه هم خودش به این نتیجه رسید زنی سیاه بخت و بدشانس میباشد و تمامی این مشکلات و فقرمالی و تمام این سختیهاکه میکشد از روی بداقبالی او میباشد از روی درد ناراحتی روحی میخواست دیگر زنده نباشد و تصمیم به خودکشی گرفت اما هر چه کردبرای اینکار نتوانست راه حلی پیدا کند . در همین احوالات صدای زنگ خانه اش به صدا در امد مات و مبهوت که چه کسی میتواند باشد به طرف درب خانه رفت وقتی درب را باز کرد و نگاهش به چهره صاحب خانه اش افتاد از شدت فشار روحی نتوانست تحمل کند و از هوش رفت.

وقتی به هوش امد که خودش رادربستر دید و زن صاحب خانه هم بالای سرش امده بود کمی که بهتر شد و توانست بلند شود متوجه پیغام صاخب خانه شد که تا ۱۰ روز به وی مهلت داده بود تا منزلش را تخلیه کند . از این خبر و از این بخت بدش شروع به گریه کرد  . و از خشم تصمیم شیطانی بدی گرفت و رو به آسمون کرد و گفت: ای خدا حال که توهم نتوانستی به من کمک کنی و دست یاری به من بدهی پس من راهی را شروع میکنم که شیطانت میخواهد و خود جوابگوی این عملم باش و از مجازات من بگذر

کمی به فکر رفت . و خودش را جمع وجور کرد . یک دست لباس تمیزو با کمی ارایش از خانه بیرون زد و خودرا رادر خیابان مرکزی شهر دید .اما چون به این کار زشت وارد نبود و فقط در موقع درس در دانشگاه از همکلاسیهایش چیزهای کمی شنیده بود خواست که برگردد و راهی خانه شود که یاد مشکلات و حرفهای صاحب خانه ٬چاره را جز در اینکار ندید و به راه خود ادامه داد. حال پروانه را کمی به حال خودش میگذاریم و به شرکتی که مجید طرف دیگر داستان در آنجا کار میکند  میرویم.

مجید یکی از مدیران شرکتی است که من مشغول به کار هستم و با هم در یک اتاق کار میکنیم  . مجید پسری مودب و با ایمان است و طبع شوخی دارد و با گفتن جوک و شوخی خیلی از بچه های شرکت اعم از زن ومرد او را دوست دارند و قلبی آکنده از محبت و کمک به دیگران دارد و همیشه سعی دارد به افراد پائین دست کمک کند و از نظر هوش و ذکاوت تنها بگویم که شرکت با خلاقیتهای او می چرخد و شرکت پرکاری محسوب میشود. وی مردی مجرد هست که ۳۰سال سن داردولی هنوز به فکر ازدواج نیفتاده و هر وقت به شوخی به او میگم چرا ازدواج نمیکنی در جواب میگوید: جون محمد من از این دخترهای روی زمین خوشم نمیاد اگر خدا یک فرشته از آسمون برای من فرستاد وتازه باید مثل حوری و با اخلاقیاتم و برنامه هایم را قبول داشته باشد آن موقع شاید فکری کردم  و به خنده میگویم که : بقول قدیمی ها تو هم وقت گل نی ازدواج میکنی.....

آنروز توی شرکت بعلت مشکلات من زودتر از موعد مقرر رفتم و قرار براین شد که مجید کارهای مربوط به من را هم انجام بده تا از برنامه عقب نباشیم و بخاطر همین تا ساعت ۵ بعدظهر توی شرکت ماند و آخرین نفری بود که شرکت را ترک کرد . چون مادرش مریض بود به سوی داروخانه رفت تا نسخه مادرش را تهیه کند.وقتی به داروخانه رسید سریع دارو های مادرش را خریداری کرد و به طرف ماشین حرکت کرد که .........

                                                                        ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:38  توسط ღ* محمد *ღ 

داستان نوری در ورای تاریکی

 

با اجازه از استادم این مطلب را مینویسم

و سلام به دوستان عزیز که لطف میکنند و به این وبلاگ حقیر سری میزنند

من مدیون استادم .... هستم که این وبلاگ را برایم ساخت و توانستم با دوستانی جدید اشنا بشوم . و از محضر این عزیز اجازه میخواهم که برایتان شرح داستانی واقعی از همکارم که در شرکت کار میکنم را برایتان بنویسم تا بدانید خداوند چقدر به ما نزدیک است و ما خودمان را چقدر از اودور میکنیم و دست نیاز به کسانی بلند میکنیم که خود نیاز به دیگری دارند .

 

اکثر وبلاگها که سری میزدم دیوار یه نام ناامیدی برای خود بنا کرده اند که خود را در این دیوار محصور کرده اند و منتظر یک حادثه هستند تا شاید تاثیری در زندگیشان بگذارد .

ولی اگر در ناامیدی متکی به خدای خود باشند هیچ وقت زندگی برایشان یک رنگ تیره نمیسازد و همیشه بقول قدیمی ها سرسبز هستند. این داستانی که برایتان مینویسم یک حقیقت است.نشان دهنده ای است  که در ناامیدی  بسی امیدی هست حتی در نقطه صفر یک زندگی .

نوری در ورای تاریکی 

    پروانه زنی مومن و با ایمان و در تقوا در خانواده زبانزده همه افراد فامیل بود ٬ که با زحمتهای فراوان درس خود را تا مدرک لیسانس به اتمام رساند ودر همان زمان تحصیل با یکی از دانشجویان اشنا شد او با سختیهای فراوان و مشکلاتی که با خانواده داشت موفق شد رضایت انها را برای ازدواج با دوست خود بگیرد ٬ اما امان از این زمانه که مهلت شیرینی این ازدواج به ۲ماه بیشتر طول نکشید که همسرش را در یک تصادف از دست داد .

از یک طرف از دست دادن همسرش که خیلی او را دوست میداشت و از طرف دیگر خانواده خودش و خانواده همسرش که به او سر کوفت میزدند در دلش غم و غصه جایگزین کرده بودند.خانواده خودش به او میگفتند که این آشی که خودت پختی حالا هم باید خودت درستش کنی و از ما کمکی برنمی آید و خانواده همسرش او را آدمی سیاه بخت  و شوم میدانستند و از پروانه دوری میکردند.

حالا با یک کوله بار مشکلات روی دوشش می خواست وارد اجتماع بشود.او حتی همدمی هم نداشت که به وی کمک کند و  یاریش کند . برای کار وارد جامعه شد اما چه فایده که کار مناسب پیدا نمی کرد و یا اگر هم پیدا میکرد تا می فهمیدند که وی بیوه و زنی تنها و بی کس است یا به وی کار نمی دادند وعذرش را می خواستند یا هم با یک چشم دیگر می خواستند به او کار بدهند که به اخلاقیات او نمی ساخت  . تنها امیدش به خدا بود که برای او کاری مناسب پیدا شود تا بتوانمد خرج و مخارج زندگی اش را تامین کند . پروانه نمی خواست کسی برایش دل بسوزاند و به همین خاطر هیچ وقت نمی گفت که مشکلی دارد و چنان زندگی خود را میچرخاند که کمتر کسی متوجه مشکلات پروانه شوند .

با فروختن طلا و وسایل قیمتی زندگی اش به مدت یکسال با مشکلات زندگی مبارزه کرد اما تا کی میتوانست به همین منوال بماند.

بعد از یکسال مشکل بدتری به زندگی او آمده بود  صاحب خانه به علت ندادن ۳ماه اجاره خانه عذرش را خواسته بود هرشب نماز شب میخواند واز خدایش طلب استغفار و کمک میکرد.  و از صبح تا شب به دنبال کار مناسب میگشت ٬ اما خدا هم اورا فراموش کرده بود و  از شدت سختیها و مشکلات روانی شده بود و به خود نهیب میزد که نکند واقعا من شوم و آدم سیاه بختی هستم دیگر طاقتش تاب شده بود. 

 

 

ادامه دارد  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط ღ* محمد *ღ  | 

زیبائی یک روز زمستانی

یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگی من امروز است . روزی که عزیز ام در امتحان کنکور کارشناسی قبول شده است و از همینجا بهترین تبریک های خودم را به او میگویم و ارزو موفقیت برای او دارم .

وی با زحمتهای زیاد و تلاش بی وقفه توانست با رتبه عالی در کنکور کارشناسی قبول بشود

                                                          عزیزم تبریک میگم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:54  توسط ღ* محمد *ღ 

حسین جانم

 

 

داستان مردی که به زیارت امام حسین علیه السلام نمی‌رفت

 

شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده می‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت می‌نمود؛ تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند.

سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهل‌بیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور می‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمی‌رسد.»

آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.

هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت می‌دانم و نهی از منکر واجب است.»

وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .

نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود می‌لرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت می‌کرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.

چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»

پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.»

منبع:

داستان‌های علوی، ج4، ص210/ دارالسلام عراقی، ص301.

 

 

 

 حسین

با آب طلا نام حسین قاب کنید،با نام حسین یادی از آب کنید،خواهید که سربلند و جاوید شوید،تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید

سلام 

شهادت اما حسین رو به همه تسلیت میگم

باشد که بتوانم این وبلاگ رو به خوبی اداره کنم

 

 

 ˙·▪●ღ●▪·˙Marziyeh˙·▪●ღ●▪·˙

 

شهادت علي اصغر حسين(عليه السلام)

حضرت علي اصغر عليه السلام

«عبدالله بن الحسين» طفل شيرخوار امام حسين(عليه السلام) مشهور به «علي اصغر» بود. نام مادرش «رباب» دختر «امرء القيس بن عدي بن اوس بن جابر بن کعب بن عليم بن جناب بن کلب» بود. مادر رباب «هند الهنود» دختر «ربيع بن مسعود بن مضاد بن حصن بن کعب بن عليم بن جناب»(1) بوده است. در واقع «جناب» جد اعلاي پدري و مادري حضرت علي اصغر(عليه السلام) مي‌باشد.

عبدالله در مدينه النبي(عليه السلام) ولادت يافت.(2) سماوي مي‌گويد: اين که برخي گفته‌اند علي اصغر در کربلا ولادت يافته است، چندان درست نيست. در مدح رباب همسر گرامي او شعري به امام حسين(عليه السلام) داده شده است:

«اعمرك انني لاحب دارا                                     تكون بها سكينة والرباب

  احبهما و ابذل جل مالي                                   و ليس لعاتب عندي عتاب(3)

«به جانت قسم، من خانه‌اي را دوست دارم که در آن سکينه و رباب باشند؛

آنها را دوست دارم و تمام مالم را براي آنها خرج مي‌کنم و هرگز خسته کننده‌اي مرا خسته نخواهد کرد.»

امرء القيس سه دختر خود را در مدينه به ازدواج حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) و امام مجتبي(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) در آورد که عبدالله و سکينه حاصل ازدواج رباب با امام حسين(عليه السلام) است.(4)

 

وداع امام با شيرخواره(عليه السلام)

اصفهاني و طبري و ديگران گزارش کرده‌اند: که امام حسين(عليه السلام) از حيات خود مأيوس شده بود.(5)(يعني مي‌دانست كه ديگر آخر عمرش است) آن حضرت به سوي خيمه‌گاه بازگشت و آل ابيطالب همگي به شهادت رسيده بودند. آن حضرت در برابر خيمه‌ها نشست(6) تا قدري بياسايد. طفل خود - علي- را طلب کرد تا با او وداع کند. خواهرشان حضرت زينب (سلام الله عليها) آن شيرخواره را در دست گرفت و در دامان امام نهاد. امام او را در دامن خود نشانيد و بوسيد.(7) پس از آن فرمود: بعدا لهولاء القوم اذا كان جدك مصطفي خصمهم(8)؛ اين قوم از رحمت الهي دور باشند، هنگامي که جدت مصطفي دشمن آنها باشد» سپس امام، علي را به سوي قوم آورده و براي او طلب آب کردند.

 

شهادت علي اصغر(عليه السلام)

امام به علي مي‌نگريست که ناگاه تيري به گلوي علي نشست و او را ذبح کرد.(9) در اين هنگام «حرمله بن کاهل اسدي» با تيري علي را نشانه گرفت و او در دست امام ذبح شد. آن حضرت دست خود را زير گلوي او گرفت، دستش پر از خون شد و آن را به جانب آسمان پاشيد.(10)

امام باقر(عليه السلام) فرمودند: هرگز قطره‌اي از آن خون به زمين نريخت.»(11)

سيد بن طاووس اينگونه گزارش کرد: امام حسين(عليه السلام) طفل را از دست خواهرش زينب گرفت و جلو آمد تا او را ببوسد که ناگاه تيري آمد و کودک را ذبح کرد. علي را به دست خواهر داد و فرمود: «او را بگير»، سپس خون‌ها را به آسمان پاشيد و با خداوند سخن گفت.(12)

 

حوادث پس از شهادت علي(عليه السلام)

سپس امام حسين (عليه السلام) فرمود:«هوّن بي، ما نزل بي انّه بعين الله(13)؛ پروردگارا هر چه بر سر من مي‌آيد، در برابر چشمان توست؛ از اين رو (همگي) بر من آسان است.» سپس ادامه دادند: «پروردگارا اگر ياري‌ات از آسمان را از ما دريغ داشتي پس آن (نصر و ياري) را براي کسي (مهدي) که از ما بهتر است قرار ده، و انتقام ما را از اين ستمکاران بگير. و آنچه بر ما مي‌گذرد ذخيره آخرتمان قرار ده.»(14)

و نيز گزارش شده که امام(عليه السلام) به درگاه خداوند چنين عرض کرد: «پروردگارا! تو شاهد بر قومي هستي که آنها شبيه‌ترين مردم به رسول تو محمد(صلي الله عليه و آله) را کشته‌اند»(15) به دنبال اين سخنان امام بود، كه ندايي شنيده شد: دعه يا حسين فانّ له مرضعاً في الجنه(16)؛ اي حسين! علي را واگذار، او در بهشت دايه‌اي خواهد داشت» پس از آن امام، علي را از اسب پايين آورد و براي او با شمشير، قبري حفر فرمود و بدن کوچکش را دفن کرد. بدن کودک، غرق در خون شده بود. امام بر او نماز گزارد.(17) و نيز گفته شده که او را در کنار ساير شهيدان اهل بيت نهاد.(18)

 

درسي که مي‌توان گرفت:

امام حسين(عليه السلام) علي اصغر را چون علي اکبر شبيه‌ترين مردم به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) معرفي کرد؛ از اين رو اگر علي در اين معرکه شهيد نمي‌شد، به مقام عصمت گام مي‌نهاد؛ گو اين که در آن لحظه هم آنگونه بود.

 

نوزادي شهيد در كربلا

يعقوبي مي‌گويد: امام (عليه السلام) بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، کودکي که در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند. امام (عليه السلام) در گوش فرزند خود اذان گفت و کام او را برداشت. در آن هنگام تيري به حلق آن طفل اصابت کرد و او را به شهادت رسانيد. امام آن تير را از حلق طفل بيرون کشيد و کودک را به خونش آغشته ساخت و گفت: «به خدا سوگند، تو گرامي‌تر از ناقه (ناقه صالح) در پيشگاه خداي تعالي هستي و جد تو رسول خدا، نزد خداوند گرامي‌تر از صالح پيامبر است» آنگاه بدن خون آلود کودک را نزد ساير فرزندان و برادرزادگان خود نهاد. (19)

سماوي مي‌گويد: اين که برخي گفته‌اند حضرت علي اصغر در کربلا ولادت يافته چندان درست نيست.(20) شايد هم عبدالله رضيع در کربلا به دنيا آمده و غير از حضرت علي اصغر(عليه السلام) باشد.

 

 

در این روزها ما رو از دعای خودتون بی نصیب نکنید

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:33  توسط ღ* محمد *ღ  |